پست چهارصد و نوزدهم
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 6:07
به وقتِ بامداد بیست و هشتِ فروردین به مسخره ترین و بی مقدمه ترین حالتِ ممکن تموم شد.چیزی که من ساده لوحانه اسمشو رابطه ی آشناییِ ازدواج گذاشته بودم؛شاید هم واقعن همین بود،آشنایی!چیزی که باعث شد اون پسر ازش انقد راحت کناره بگیره.بهرحال خوشحالم که اولویتم خونوادم بود.خوشحالم که تمام سعیمو برای درست بو...
پست چهارصد و سوم
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 17:55
دیشب به وقته بیست و دوم آبان نود و شش گفت ارتباطش با زنش از هم گسسته...طلاقه عاطفی...همسرش هم داره ایرانو ترک میکنه... خیلی حرف زدیم،خیلی زیاااد...باورم نمیشه جرأت کردمو همه ی سؤالاییو که تو 4سال ارتباطمون باید میپرسیدمو پرسیدم دیشب...بم گف بام ارتبا
پست چهارصد و چهارم
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 17:55
پست چهارصد و چهارم پاکشون کرده...پی امهایی که راجبه رفتنه همسرش به خارج از ایران داده بود پاک کرده...یکی از عکساش و یه سواله شخصی ای که ازم پرسیده بود رو هم پاک کرده...چرا همه چیز دارن تمومه perfectبودنش برام رو زیره سؤال میبرن???بتم داره میشکنه... + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:...
پست چهارصد و پنجم
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 17:55
پست چهارصد و پنجم حسه بدی بهش دارم.مثه حسی که 99%ه اوقات به ص.ب. داشتمو دارم...هربار که میبینم آنلاینه خدا خدا میکنم بم پیام نده...فک نمیکردم اونهمه علاقه با دوسه تا دروغو حرکته ناجورش اینطوری زیره سوال بره...ش.خ. انگار داره به انتها میرسه...داره تموم میشه... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱...
پست سیصد و هشتاد و هشتم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 9:31
من اگر باران بودم شرشره دمه غروب میشدم روی سر دخترک جوانی مضطرب و مدام میباریدم روی شیشه ی اتومبیل بخار گرفته من اگر باران بودم بهانه ی یک همراهی میشدم بهانه ی یک هات چاکلت بهانه ی یک کافه من اگر باران بودم... #هجده_مهر_94 + نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:36 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و هشتاد و نهم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 9:31
به وقت 1:09بامداد چهاره مهر،وقتیکه من خاب بودم: کاتب? #بعد_از_حدوده_دوماه #شهریار + نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۶ساعت 6:51 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و نودم
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 9:31
پست سیصد و نودم که فردا شبش وقتی روزه قبلش تمایلم به مکاتبه باهاتو قورت دادمو جوابتو درستو درمون ندادم باز برام گل سرخ بفرستی...میبینی???تو به هردومون ظلم کردی!!!بعده 10ماه هنوز نمیتونی با نداشتنه من کنار بیای...من صفره صفرم الان،ولی وضعه تو بدتره...یه جاهایی زیره صفری!!! + نوشته شده در پنجشنبه ششم ...
پست سیصد و هفتاد و هشتم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 17:47
عُقده ی رمانتیسم در بیست و چهار سالگی...
پست سیصد و هشتاد و ششم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 17:47
یه پاییزه شدید تو گلویه این روزا گیر کرده ازین پاییزا که یقه ی آدمو ول نمیکنن شبیهش نیس،شبیهه خوده برگ ریزه خنکش نیس شبیهه کاتبه پاییززده ام نیستم این روزا نمیدونم چمه بگذرن این روزا خوب بشن لطفن + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:53 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و هشتاد و هفتم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 17:47
مثه یه باتلاقه،بدونه ناجی نمیشه ازش بیرون اومد. پ.ن:گیله مرد هم بی گیله مرد.حماقت از خودم بود.توهمه خود مهم بینی رو توش ایجاد کردم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 22:57 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و هفتاد و نهم
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 11:07
پست سیصد و هفتاد و نهم هرگز فکر نمیکردم روزی برسه که برای شهری که ترکش کردم دل تنگ بشم;امروز درحالی که یکسال از ترک اون شهر میگذره اعتراف میکنم که دلم براش تنگ شده.جدای از این دلتنگی دوست ندارم برگردمو باز اونجا زندگی کنم.همین که بشه گاه گداری به دوستام سربزنم و یکی دوروزی رو اونجا باشم کفایت میکنه....
پست سیصد و هشتادم
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 11:07
وقتی هرروز با دیدنه مریضه تخته سه جنرال بهم میریختم به خابمم نمیدیدم چن هفته ی دیگه تو یکی از عزیزانم اون حالو ببینم. + نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:47 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و هشتاد و یکم
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 11:07
پست سیصد و هشتاد و یکم انگار کنم که دیروز هفده مهر بوده و حالایه هجدهمش من همونیم که چتر خیسشو رو زیرپاییای کثیف کفه ماشینش میبنده و فکر میکنه چقدر بی اهمیت بودم براش که حتّی اون پوست تخمه هارو نریخته بیرون.یک هفته بعدش من همونیم که دستام از استرسه رفتنو ندیدنش یخ کردنو اون کسیه که تو زمینه ی آهنگ س...
پست سیصد و هشتاد و سوم
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 11:07
پست سیصد و هشتاد و سوم که اگه بنا باشه مثلن ده سال دیگه زنده باشم،اینکه تمرگیده باشم توهمین جایگاهی که هستمو تهش یه پزشکه عمومیه پشته کنکوره تخصص مونده بشم که کهنه بچه میسابه،با شوورش میره شب نشینیو مریضه فشار بالا و سرماخوردگی manageمیکنه;قطعن باید برم خودمو از پشته بومه بلندترین برجه شهر بندازم پا...
پست سیصد و هشتاد و پنجم
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 11:07
از عوارضه این راکوتانه لعنتیه،تشدیده افسردگی...سردردهای شدید... پ.ن:شکسته سر،شکسته پا،ز یار آشنا جدا/کنون کجا روم خدایا?! + نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:54 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و شصت و هشتم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:59
نزدیکه چهارده ساله که تو این خونه زندگی میکنیم ولی هرگز دلتنگیه من اونقدر عمیق و درمان ناپذیر نبود که مثه امروز برم دنباله آب دادنه درختا و گلای باغچه... پ.ن:یا بخت و اقبال + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:29 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و شصت و نهم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:59
من نیازم تورو هرروز دیدنه... از لبت دوستت دارم شنیدنه...
پست سیصد و هفتادم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:59
پست سیصد و هفتادم روتینه موندنو فکر کردن به گذشته ای که هرگز نمیشه دوباره بدستش آورد،و افسوس خوردنو day dreamingراجبه آینده و کارایی که توانه انجامشونو دیگه درخودم نمیبینم...می ارزه???چی به چی می ارزه??? + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:28 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و هفتاد و سوم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:59
روتیشنه جنرالم امروز تموم شد،20شدم به قیمته همه ی خونه دل هایی که از داشتنه مریضای end stageخوردم...نمیدونم می ارزید یا نه...چون این اعصابه ضعیف،این بی انگیزگی داره حالمو بهم میزنه دیگه... دلم تنگشه،روزی هزار لحظه دلم تنگشه،گاهی احساس میکنم قلبم سلول به سلول داره از نداشتنش میپوسه...دلم تنگشه... + ن...
پست سیصد و هفتاد و پنجم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:59
بُن بست... و عشق بهانه ی لوسی برای غم شد... و مرگ شوک بزرگی برای به خود آمدن است... + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:15 توسط سوم شخص کاتب |