خرید بک لینک
دیشب به وقته بیست و دوم آبان نود و شش گفت ارتباطش با زنش از هم گسسته...طلاقه عاطفی...همسرش هم داره ایرانو ترک میکنه...

خیلی حرف زدیم،خیلی زیاااد...باورم نمیشه جرأت کردمو همه ی سؤالاییو که تو 4سال ارتباطمون باید میپرسیدمو پرسیدم دیشب...بم گف بام ارتباطه عاطفی داشته واقعن تو اون چهارسال...گف وقتایی که با من بوده با دوست دختره سابقو درواقع همسره حاضرش ارتباط نداشته...بهش گفتم ینی زاپاس بودم?گف حرفای cheapنزن...گف تو اون دورانو شرایط من یه پنجره بودم براش...واقعن عصبیش کرده بودم با سؤالا و حرفام...نهایتن نخاس بیشتر ادامه بده و شب خوش گفت...چن دیقه بعدش باز پیام دادو دوباره مثه قبل حرف زدیم...مثه تمامه اون چهارسال..گف مجبور شده ازدواج کنه و اگر به انتخابه خودش بود ازدواج نمیکرد...محبت کرد...محبت کرد...محبت کرد...دیشب گف دلش میخاد ببینتم...به هر بهونه ای اینو تکرار میکرد که میخاد ببینتم...تو حرفاو عکسهاش یه دروغه بزرگ هم بود که خورد تو ذوقم...بته منو از خودش لب پر کرد...منه ساعت 11-12ه شب خاب رو تا ساعت3صبح پایه حرفهاش نشوند...آخرشم اون بود که خابش برد...ردا بود دیشب...برا پوشوندنه تنهایی...

برچسب: نویسنده: آرمان صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1396 ساعت: 17:55

صفحه بندی