به وقتِ بامداد بیست و هشتِ فروردین به مسخره ترین و بی مقدمه ترین حالتِ ممکن تموم شد.چیزی که من ساده لوحانه اسمشو رابطه ی آشناییِ ازدواج گذاشته بودم؛شاید هم واقعن همین بود،آشنایی!چیزی که باعث شد اون پسر ازش انقد راحت کناره بگیره.بهرحال خوشحالم که اولویتم خونوادم بود.خوشحالم که تمام سعیمو برای درست بودنِ این رابطه به کار بستم.یه چیزی وقتی قسمتمون نیس،منظورم یک چنین چیزاییه،وقتی اتفاق نمیفته یا ازمون گرفته میشه،نباید برای داشتنش دست و پا بزنیم یا برای پس گرفتنش به همه ی داشته هامون پشت کنیم.من آدمی نیستم که خودموخونوادمو بخاطر کسی که ادعای دوست داشتنیو داره که حالا میفهمم چقدر سطحی و لحظه ای و پیشِ پا اُفتاده بوده،کنار بگذارم.پ.ن:خدایا شکرت که یکی از فانتزیهاوعلایق همیشگیِ زندگیمو بهم نشون دادی.میدونم که خیرم در این مسأله بوده،میدونم به لحاظ فرهنگی و خونوادگی در کنارِ هم مثه زمین و آسمونیم.همه ی سعیمو میکنم که قوی باشم و خوب شم.من روزای سخت تری رو از سرگذروندم،شما همیشه هوامو داشتین.مرسی ازتون خدا.
برچسب:
نویسنده: آرمان صالحپور
تاريخ: شنبه
15 ارديبهشت
1397 ساعت: 6:07