که اگه بنا باشه مثلن ده سال دیگه زنده باشم،اینکه تمرگیده باشم توهمین جایگاهی که هستمو تهش یه پزشکه عمومیه پشته کنکوره تخصص مونده بشم که کهنه بچه میسابه،با شوورش میره شب نشینیو مریضه فشار بالا و سرماخوردگی manageمیکنه;قطعن باید برم خودمو از پشته بومه بلندترین برجه شهر بندازم پایین.من ساده به جایی که الان هستم نرسیدم که حالا با تمرگیدگی بخام بشم تکراره حسرته مهاجرت نکردنه بابا به کانادا وقتی همسنو ساله من بود.تو این عرفوفرهنگ تهش ازدواجو شوهرو بچه و خلاصه این دست برنامه هاس،ینی کلن زن هویته مستقلی نداره.همین جا ثبتش میکنم که یادم بمونه:"هی تو!اگه ده سال دیگه تو کانادا یا یه کشوره درستو درمونه هم سطحش تخصصتو شروع نکرده باشیو چسبیده باشی به روتینه مسخره ی زندگیه زنای اینجا،لیاقتت اینه که تو روی خودت تُف بندازی"