انگار کنم که دیروز هفده مهر بوده و حالایه هجدهمش من همونیم که چتر خیسشو رو زیرپاییای کثیف کفه ماشینش میبنده و فکر میکنه چقدر بی اهمیت بودم براش که حتّی اون پوست تخمه هارو نریخته بیرون.یک هفته بعدش من همونیم که دستام از استرسه رفتنو ندیدنش یخ کردنو اون کسیه که تو زمینه ی آهنگ سیاوش قمیشی دستامو تو دستاش میگیره و قول میده که برمیگرده و این یک سالو با ابزارای مجازی در ارتباط خاهیم بود.حالا تو واقعیت نزدیکه دوسال ازون موقع میگذره و اون فارغ التحصیل شده و جز چارتا لایک تو اینستا هیچی ازش سراغ ندارم.اون دوروز و شب بارونیه پاییزی هیچوقت ازین مغزه لعنتی پاک نمیشه...meteor