پست سیصد و بیستم
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:37
بازم خاب دیدم...و اینبار کسی رو باهمون حسّی که س.ب. رو موقع جدا شدن ازش بغل کردم،درآغوش گرفتم...برگشتم به 9سال قبل...با این خاب اونقدر حالم منقلب شد که خودم رو تو آینه نمیشناسم...بوشو حس کردم...حضورشو حس کردم...همه چیو مو به مو حس کردم... چقدر اینروزا خاب میبینم...خابای اینطوری...خابای عجیب...خابای ...
پست سیصد و هجدهم
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 16:08
لیوان بعدی قرص های حل شده در سم باور بکن از هیچ چی دیگر نمیترسم پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود معشوقه ام بودی و هستی و ... نخواهی بود + نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:17 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و هفتم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده...
پست سیصد و نهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
اومدم یه سُک سُک بکنمو بگم یارو ناشناسه رو فرستادم پیه کارش رفت... و در نهایتم بگم"مدّت ها بود انقد هول هولکی درس نخونده بودم!" #رادیو_خر_عست! #لوسم_نیستم_اصن! + نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 15:36 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و دهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
اگر چه دل به کسی داد ، جان ماست هنوز به جان اون که دلم بر سر وفاست هنوز ندانم از پی چندین جفا که با من کرد نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز?! + نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 15:51 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و یازدهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
ازش خوشم میاد...فقط سه سال دیر به دنیا اومده انگار... #گیله_مرد
پست سیصد و دوازدهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
نُقطه سر خط... بالأخره این اُردیبهشت پرامتحانم با امتحان رادیو تموم شد...بقدری لهم که انگار دوتا تریلی 18چرخو گذاشتن رو هم و بعدشم گذاشتن رو من...از بهمن تا همین امروز اونقدر فشرده بوده برنامم تو بیمارستان و دانشکده که وقتی به چن ماهه گذشته فک میکنم باورم نمیشه من بودم که اینها رو پُشته سر گذاشتم...
پست سیصد و سیزدهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
نفسم رفت قوته پاهام رفت زمان رفت مکان رفت فقط زل زده بودم بش موهاش ریشش خنده هاش تا اینکه شونه به شونش شدمو با شنیدنه صداش موقعه تلفنی صحبت کردن به خودم اومدمو فهمیدم اشتباه کردمو این مرد شهریار نیست... + نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:31 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و چهاردهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست #گیله_مرد + نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:14 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و پانزدهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
آب زنید راه را هین که نگار میرسد... #رمضان_المبارک
پست سیصد و شانزدهم
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 20:02
پست سیصد و شانزدهم همه چی خیلی آرومه،خیلی ملو...اوایله بخشمه و سرم نسبتن خلوته،ماه رمضونه و این دوره همه چیو برام کندتر میکنه،آخر هفته قراره بریم مسافرت،من عشقی ندارم که فکرمو درگیر کنه...کلّن همه چی خیلی رو رواله...کاش همینطور بمونه...آروم...آروووم... + نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:8 ...
پست دویست و چهل و سوم
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 22:44
نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه
پست دویست و چهل و چهارم
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 22:44
جنسیییت همین درد احشاییه گهه حالای من است...
پست دویست و چهل و پنجم
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 22:44
هی با خودم میگم... میگم نترسی مرد...
پست دویست و چهل و ششم
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 22:44
تو رو کجا گمت کردم بگو کجای این قصه...
پست دویست و چهل و هفتم
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 22:44
امروز دوازدهم آذر 1395ه و من انگار تحت CPR و شوک بعدش قرار دارم...یه شماره ی غریبه بهم pmداد و پرسید حتمن باید مینوشتم تو بیوی اینستام که اکسترنه زنانم?و من با چک کردنه آیدیه تلگرامش فهمیدم ا.ب ه...درحین گپ زدن با رفیقه قدیمیم که دوسال به هردری زدمو نتونستم هیچ جا پیداش کنم یهو ش.گ بهم pmداد...کسی ک...
پست دویست و سی و ششم
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 17:48
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود پ.ن:27مهر94از ایران رفت،برای یک سال،یعنی امروز برگشته?
پست دویست و سی و هفتم
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 17:48
برگشته ایران،نمیدونم دقیقن چه روزی،فقط میدونم برگشته،ازپستی که تو اینستا گذاشته بود فهمیدم،سال قبل کلی برنامه ریزی برا وقتی که برمیگرده داشتم،وحالا فقط میتونم به فاصلمون فکر کنم،چقدر بعضی برگشتنا دیرن... پ.ن:ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من آسمان تو چه رنگ است امروز?
پست دویست و سی و نهم
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 17:48
نمیدونم کجای زندگیمی...
پست دویست و چهلم
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 17:48
ندیدمش،همه ی این راهه دورو با فکر کردن به دیدنش رفتم ، اولش فکر میکردم خودش ازم خاهد خاست که دیدار کنیم ولی بعد از دایرکت دادن بهشو خبر دادنه اینکه تو اون شهرم و مواجه شدن با برخورد رسمی و عدم تمایلش به ملاقات ، دفترشو بستم،دفتره بودنه حتی فکرش توی زندگیم، آدمه coolی بود،فقط همین رو میتونم راجبش بگم...