پست دویست و چهل و یکم
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 17:48
همین حوالیه تاریخی،10سال قبل باهاش آشنا شدم تحول بزرگی برای زندگیه کانزروتیو و ایزوله ی من بود و حالا تو همین تاریخ میخام یه تحول جدید برای خودم ایجاد کنم: Be fit...
پست دویست و چهل و دوم
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 17:48
ازین دوره های اوولیشن متنفرم،روانی میکنن منو،هردیوونگی ای که به ذهن برسه میتونه ازم بربیاد،حتی قتل... میدونم ص.ب رو دوس ندارم،ولی همیشه،همه ی لحظاتی که یه رفاقته آبدوغ خیاری با کسی داشتم،تو رد کردنو فرستادنش پیه زندگیه خودش مشکل داشتم،یه جور دل رحمیه مزخرف... و همینطور تو جذب کردنو حفظ پسندهای زندگی...
پست دویست و سی و پنجم
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:40
23سالگیم رو به اتمامه...و من هنوز کاتب 13ساله ایم که پدر از خوندن رمان های عاشقانه ی فکاهی منعش میکرد،که وقتی اول راهنمایی بود پائولو کویلو میخوند،سامرست موام میخوند،ساراماگو میخوند...که اون موقعا بزرگتر از همسنوسالاش فک میکرد،ولی هیشکی نفهمید،که نیازهای اون سنو تو خودش کم داره،که برآورده نشدنو حالا...
پست دویست و سی و چهارم
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 23:48
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود !
پست دویست و سی و سوم
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 19:21
او یک مازوخیست بود !
پست دویست و سی و دوم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:33
استتوسکوپ بینوای دیپورت شده ی من... کی قراره به دستم برسی?
پست دویست و سی و یکم
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:58
پاییز بود...
پست دویست و بیست و نهم
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 15:55
29شهریور و دم دمای رسیدن پاییز و من و یه سالن تاریک و یه صدا و یک شعر حریق خزان بود... پ.ن:برای فردا بلیط کنسرت علیرضا قربانی رو خریدیم و انشالا میخایم ساعت9بریم اونجا...و من از الآن برای رو در رو شدن با اون صدا،برای مرور لحظات حضور ش.گ دل توی دلم نیست،اصلنه اصلن نیست...
پست دویست و بیست و هفتم
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 13:53
تهه شهریوره امروز...ینی آخرین جمعه ی شهریوره...و خب هیشکی نمیدونه سال دیگه چنین روزی رو خاهد دید یا نه،یه مدله خاصیه هوا...گرفته...ابری...بادی...و کاش میشد ازین نور و این فضا عکسی گذاشت... دلم گرفته،اونقدر که همه چیزای با ربط و بی ربطو الکی ربط میدم به هوا و به یاد میارم... کاش تموم شه این جمعه زودت...
پست دویست و بیست و هشتم
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 13:53
مسوز اینچنین گرم در خود مسوز مپیچ اینچنین تلخ بر خود مپیچ که گر دست بیداد تقدیر کور تو را میدواند به دنبال باد مرا میدواند به دنبال هیچ مرا میدواند به دنبال هیچ مرا میدواند به دنبال هیچ هیچ هیچ هیچ
پست دویست و بیست و ششم
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 13:07
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی ، تغییر کن قضا را
پست دویست و پانزدهم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
هنوز لیتمنمو نخریدم،تیتر آنتی بادیه هپاتیت ب رو چک نکردم،اصن نمیدونم کجا قراره استاجر شم،از اوله شهریور و همین جا،یا از اوله مهرو همون شهر کذایی...بالأخره طلسمه این باشگاه رفتنم شکست،امروز ساعت4باید اونجا باشم... دکترم دیروز میگف یه مریضه 11ساله با شرایطه من ینی PCOSو bleedingداره که بستریش کرده بیم...
پست دویست و هفدهم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
الهی صدهزار مرتبه شکر بالاخره بعده یکسال و نیم دوندگی با درخاست مهمانیم موافقت شد...و از اوله شهریور تو شهر خودم استاجر میشم...جابجایی واحد داشتم ولی به قول پدرجانم شیش ماهم بیشتر طول بکشه درسم ولی تو شهره خودم باشم ارزش داره...و خب من مسلمن خیلی خوشحالم ولی خوشحالتر میشم وقتی فردا انتخاب واحدمم به ...
پست دویست و نوزدهم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
برنامه کرفس رو نصب کردم،میخام وزن نرمالمو برسونم به ایده آل،عینکم کمی دیرتر آماده میشه چون براش عدسی کداک سفارش دادم امروز...آرایشگاه رفتم،دقیقن دوساعت نشستم تا نوبتم بشه با اینکه شمارم یک بود...ص.ب میخاد که توضیح بدم چرا خبری نمیدم یا نمیگیرم،بهش گفته بودم برای همیشه دارم ازون شهر میرم...و خب پس فر...
پست دویست و بیستم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
رفتم بیمارستان،تو شهر خودم استاجر شدم،با گروهه رنکه یکه ورودی 91...جوشون خیلی خیلی متفاوته باجوه دانشگاه قبلیم...ولی متفاوته خوب...با یکی از همکلاسیای دبیرستانم همکلاس شدمو خب با بقیم گرم نمیگیرم...وقتی فقط سه ماه قراره باهاشون اطفالو داشته باشم دلیلیم برا صمیمیت نیست... یک هفتس با این برنامه ی کرفس...
پست دویست و بیست و یکم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
غم چشمای دخترک امروزی توی اورژانس از ذهنم کنار نمیره،پدرش توی تصادف کشته شده بود و مادره گیج از مصیبتش حتی نمیتونس بهمون بگه دخترش استفراغ میکنه یانه،بچه رو برای معاینه که روی تخت میگذاشتن جیغ میزدو میگف نمیخاد از بغله مادربزرگش جدا بشه،تبه بالایی داشت و درد اپی گاستر علت مراجعش بود... دلمو به درد آ...
پست دویست و بیست و دوم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود ه. ا. سایه
پست دویست و بیست و سوم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
علاقه و پشتکار و همینطور استعداده این پسر منو به وجد میاره،وادارم میکنه که بخام باهاش رقابت کنم،با تمرکز درس میخونه،عمیق درس میخونه،و همینطور سریع،تو این مقطع واقعن دلم میخاد یه روز بشینم جلوش و ازش بپرسم چطور میتونه انقدر شاخ باشه تو تحصیل?! یه جورایی شده مرادم اینروزا،خیلی خفنه،خیلی تر از خیلی!!! ...
پست دویست و بیست و چهارم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 6:09
هر چه این دوربین جلو میرفت مرگ من هم قشنگ تر میشد "آقای علیرضا آذر"