پست سیصد و هفتاد و ششم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:59
فردا روز غریبیه سی و یکم مُرداد دقیقن یک سال از شروعه استاجریم میگذره و آخرین روز از 28سالگیه شهریاره و من امشب بیشتر از همه چیز به دلتنگیم برای بیتا فکر میکنم #دنیا_جای_کوچیکیه + نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:43 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و هفتاد و هفتم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:59
حافظ خوندم و فکر کردم نوشته هامو راجبش خوندم و فکر کردم روزهای رفتنشو مرور کردم و فکر کردم توی آینه دله له شدمو نگاه کردم و فکر کردم بعد از همه ی این فکرها اگر تولدشو تبریک نمیگفتم "دق" میکردم. + نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:50 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و سی و هشتم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار تنهابه این بهانه که بارانیت کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند + نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:15 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و سی و نهم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
اون قسمته ای شاخه تر برقص آ رو درک میکنم فقط اون قسمه جانه پدر برقص آ شو هضم نمیکنم #گیله_مرد + نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:55 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و چهلم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
امشب از خودم ممنون شدم،بخاطره اینکه درگیره نخوتم نشدمو قبول کردم اشتباهمو و رفتمو اصلاحش کردم...مرسی خودم،مرسی کاتب... پ.ن:پماده هیدروکسی زین نداریم خانوم...هیدروکسی زین شربته!!!و تهش:ببخشید هیدروکوررتیزون منظورم بود... + نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 3:42 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و چهل و یکم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
همیشه آخره قصه یکی راهی شده رفته یکی مبهوته و یاده روزایه رفته می افته...
پست سیصد و چهل و دوم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
یه آسمون صافه پرستاره تو مغزم دارم که یه بچه ی ده ساله داره از پشته سوراخای پشه بند تو یه شبه گرمه تابستونی بهش نگاه میکنه...+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:15 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و چهل و چهارم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
کُجا رفتی نمیدونم نباید سهمم این باشه چقد باید برم تا یه نشونی از تو پیدا شه...
پست سیصد و چهل و پنجم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
گاهی انگار قلبم تو چنگه خاطرات فشرده و له میشه... #خبرت_هست_که_بی_روی_تو_آرامم_نیست??? + نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:14 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و چهل و ششم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 23:29
این دمه عیدی،ازخدا میخام لطفشو این بارم شامله حالم بکنه و این غریبه ی ناهمسو رو از زندگیم بیرون کنه+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:44 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و سی و یکم
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 7:17
اعتراف کردم... "دلم براش خیلی تنگ شده"
پست سیصد و بیست و هفتم
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 14:31
مُرغ از قفس پرید ندا داد جبرئیل اینک شما و وحشت دنیای بی علی پ.ن:گاهی فک میکنم چقققدر حاله دلو روحت باید خوووب باشه تا لحظه ای که عزرائیلو ملاقات میکنی بگی"فُزتُ"... + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:42 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و بیست و هشتم
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 14:31
YOU NEVER KNOW HOW STRONG U R UNTILL BEING STRONG IS UR ONLY CHOICE _bob marley_
پست سیصد و بیست و نهم
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 14:31
پست سیصد و بیست و نهم یکیو میشناختم،هروقت خودشو تو آینه میدید،انگار چیزی ندیده بود،همه چی عادی بود براش،حالا یکیو میشناسم که اصن دلش نمیخاد بره جلو آینه...حس میکنم هزارسالمه...حس میکنم تو این یکی دوساله هزار سال پیر شدم...نمیگم الزامن اتفاق یا فرده خاصی درش دخیل بوده یا نبوده،فقط میدونم این کاتبی که
پست سیصد و سی ام
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 14:31
اتندی که باهاشون بخشه قلب رو گذروندمو افتخاره استاجریشونو داشتم یه جور مدینه ی فاضله ان برام...و الحق که لقبه "اُستاد"برازندشونه...فقط پزشک نیستن،طبیبن،معنایه کلمه ی "اخلاق"ان،عالمن...خلاصه که فقط راجبشون میتونم بگم: آنچه خوبان همه دارند،تو یکجا داری + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت ...
پست سیصد و بیست و سوم
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 16:33
حالا دیگه تورو داشتن خیاله دل اسیره آرزوهای محاله غباره پشته شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره حالا راهه تو دوره دله من چه صبوره کاشکی بودی و میدیدی زندگیم چه سوت و کوره + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:12 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و بیست و چهارم
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 16:33
یه عمر تو این صفحه،تو جمعا،بینه دوستو آشنا لُغُز خوندمو قُپی درکردم که "هااای!همه بدونین که عشقو عاشقی کشکه! " حالا که به قوله اتنده زنان،رتروگرید به عقب برمیگردم به یه نتیجه ی مهم میرسم: عشقو عاشقی و این قبیل به قوله خودم"آبدوغ خیارجات" تا وقتی تو قالبه این شعارا میگنجن که ماها آدممونو پیدا نکرده ب
پست سیصد و بیست و دوم
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 2:48
تا قبل ازینکه پیغامشو ببینم 140نفر تو کانالش عضو شده بودن، با توجه به ساعت اولین پستشو ساعته ارساله لینکه کانالش برام و تعداده ممبراش میشه گف من 140اُمین اولویتش بودم...+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:9 توسط سوم شخص کاتب |
پست سیصد و بیست و یکم
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 21:24
بهم pm داد... فردایه شبی که خابشو دیده بودم...برام گُل سُرخ فرستاد و گفت دلتنگمه،که من چرا حالشو نمیپرسم...گفت و قلب فرستادو voiceفرستادو سرمقاله ی نظریه ی زبانیته دکتر براهنیو خوندو من ماتش بودم...ماته اینکه چرا نمیخاد "بیخیاله من بشه?!"چرا نمیخاد پای انتخابش بمونه?!چرا هیچی از همسرش نمیگه?!چرا حلق
پست سیصد و نوزدهم
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:37
بعده اذان خابی دیدم که حدّاقل کلّه امروزمو درگیره خودش کرده: خاب دیدم اون تهران یه کارگاه آموزشی داره باز و اینبار منم تونستم که شرکت کنم توش...کارگاه که تموم میشه میدوم دنبالش،میدونم ازدواج کرده،میدونم همه چی بینمون تموم شده،ولی با همه ی اینا نمیتونم خودمو ازش دور نگه دارم،میدوم دنبالشو یه لحظه ی پ