یکیو میشناختم،هروقت خودشو تو آینه میدید،انگار چیزی ندیده بود،همه چی عادی بود براش،حالا یکیو میشناسم که اصن دلش نمیخاد بره جلو آینه...حس میکنم هزارسالمه...حس میکنم تو این یکی دوساله هزار سال پیر شدم...نمیگم الزامن اتفاق یا فرده خاصی درش دخیل بوده یا نبوده،فقط میدونم این کاتبی که اینجاس،تو این روزوساعت،تومنی صنار توفیر داره با کاتبه یکی دوسال پیش...تهش که چی???این روزام میگذرن...ده سال دیگه اگه تقدیرم به زنده بودن باشه لابد یه دکتره خستم که تو مطبش داره به تعداده مریضایی که هنوز تو نوبته ویزیتن فک میکنه،یا شایدرزیدنته قلبیم که تو اورژانس داره CPRمیکنه،یا جراح زنانی که داره با یه سزارین سروکله میزنه،شایدم اونقدر خدا دوستم داشته باشه که به آرزوها و اهدافم رسیده باشمو یه پزشکه بدونه مرز باشم که هرچن ماه زیره سقفه یه مملکته جدید سر رو بالش میذاره...خداروچه دیدی?!مطمئنم اون موقعا دیگه هیچی از حسو حاله حالام یادم نیس،مطمئنم افسوس میخورم که چرا بجای خوش گذرونی و شادی وقتمو صرفه سوگواری برا یه پروسه ی عشقیه تموم شده صرف کردم...راستی اون اونموقع کجاس???احتمالن بابای روشنفکره دو سه تا بچس که تو دانشگاه بعنوان استاد ش.خ. میشناسنش...زندگی متوقف نمیشه،چه منوماها باشیم،چه نباشیم...
برچسب:
نویسنده: آرمان صالحپور