فردایه شبی که خابشو دیده بودم...برام گُل سُرخ فرستاد و گفت دلتنگمه،که من چرا حالشو نمیپرسم...گفت و قلب فرستادو voiceفرستادو سرمقاله ی نظریه ی زبانیته دکتر براهنیو خوندو من ماتش بودم...ماته اینکه چرا نمیخاد "بیخیاله من بشه?!"چرا نمیخاد پای انتخابش بمونه?!چرا هیچی از همسرش نمیگه?!چرا حلقشو نمیندازه?!چرا دفعه ی قبل گفت که "تو اصن نموندی که ببینی چی شد" و من حس کردم شاید جدا شده باشه...
گاهی فک میکنم اونقدر عاشقش هستم که اگر جداهم بشه بازم بخامشو پاش وایسم???و جوابه قاطعم به خودم "آره" ست...ولی به خداوندیه خدا هیچ لحظه ای آرزویه بهم ریختنه زندگیشو طلاقشو نکردم،حتّی آهم نکشیدم...چون معتقدم هر نفرینی اول روحه خوده آدمو درگیروکدر میکنه...
پ.ن:یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
برچسب:
نویسنده: آرمان صالحپور