خاب دیدم اون تهران یه کارگاه آموزشی داره باز و اینبار منم تونستم که شرکت کنم توش...کارگاه که تموم میشه میدوم دنبالش،میدونم ازدواج کرده،میدونم همه چی بینمون تموم شده،ولی با همه ی اینا نمیتونم خودمو ازش دور نگه دارم،میدوم دنبالشو یه لحظه ی پنج شیش ثانیه ای بهم زل میزنیم از دور...منو میبینه،میشناسه،و روشو برمیگردونه و میره...یهو غیب میشه،هرجارو میگردم پیداش نمیکنم...میرم دفترش تو دانشکدشون،یه آقایی اونجا نشسته و بهم میگه شما باهاشون چیکار دارین???و من فقط یه چیز میپرسم:ببخشید راسته که عقد کردن???و اون مرد با تأکید میگه بله ایشون عقد کردن...اونجا خابم تموم میشه،دنیاهم تموم میشه...و الان هفت ماهه که نه تو خاب بلکه تو واقعیت دنیا تموم شده...
پ.ن:مُزاحم لعنتی دست از سرم برنداشته،دست از سرم برنمیداره،تهدید تهدید تهدید...این عشق نیست...جنونه...
برچسب:
نویسنده: آرمان صالحپور